داستان: گنج کوچک در باغ

یک روز آفتابی بهاری، پسر کوچکی به نام حسیب در باغ خانه‌شان مشغول بازی بود. او دوست داشت دنبال پروانه‌ها بدود و صدای جیک جیک گنجشک‌ها را گوش دهد. ناگهان چشمش به چیزی براق در زیر یک درخت سیب افتاد. نزدیک‌تر رفت و دید یک کلید کوچک و برنزی روی زمین است. کلید را برداشت […]

ادامه مطلب