یک روز آفتابی بهاری، پسر کوچکی به نام حسیب در باغ خانهشان مشغول بازی بود. او دوست داشت دنبال پروانهها بدود و صدای جیک جیک گنجشکها را گوش دهد.
ناگهان چشمش به چیزی براق در زیر یک درخت سیب افتاد. نزدیکتر رفت و دید یک کلید کوچک و برنزی روی زمین است. کلید را برداشت و فکر کرد: “این کلید مال کجاست؟”
مادرش که از پنجره او را دید، بیرون آمد و پرسید: “حسیب جان، چه چیزی پیدا کردی؟”
حسیب کلید را نشان داد. مادر لبخندی زد و گفت: “این کلید قدیمی صندوقچه مادربزرگ است. سالها بود که گم شده بود.”
آنها با هم به اتاق مادربزرگ رفتند. مادربزرگ که کلید را دید، چشمهایش از خوشحالی برق زد. صندوقچه کوچک چوبی را از داخل کمد بیرون آورد و کلید را داخل قفل چرخاند.
“تق تق!” در صندوقچه باز شد.
داخل آن یک عکس قدیمی از پدربزرگ و مادربزرگ وقتی جوان بودند، یک گردنبند ساده مروارید و چند نامه بود. اما در زیر همه این چیزها، یک کتاب داستان قدیمی با جلد چرمی قرمز رنگ قرار داشت.
مادربزرگ کتاب را برداشت و گفت: “این گنج واقعی من است. پدربزرگت هر شب برای من داستان از این کتاب میخواند.”
آن روز، مادربزرگ برای حسیب از کتاب داستان خواند. داستان شاهزادهای که با مهربانی و راستگویی بر مشکلات غلبه کرد. حسیب فهمید که گنج واقعی همیشه طلا و جواهر نیست، گاهی خاطرات زیبا و داستانهای پندآموز باارزشتر از هر چیز دیگری هستند.
از آن به بعد، هر جمعه حسیب به اتاق مادربزرگ میرفت و با هم از کتاب داستان قرمز رنگ میخواندند. و این بهترین گنجی بود که هر دو میتوانستند داشته باشند.
پند داستان: گاهی گنجهای واقعی در چیزهای سادهای هستند که عشق و خاطرات زیبا در آنها پنهان است.